تبلیغات
♥دنــیــای داداش حــسـن♥ - داستان زیبای (قصه خانه خورشید)
تاریخ : پنجشنبه 16 دی 1389 | 02:59 ب.ظ | نویسنده : حسن ...

چشم ساقی ( قصه خانه خورشید)

داستان کوتاه  خانه ی خورشید نوشته دوست عزیزم( مامید) قول دکلمه این داستانم با صدای

زیباش گرفتم که در روز های آینده حتما میزارم

((خانه خورشید))

کبوتر در دلش آرزوی خانه ی خورشید داشت کلاغ همسایه به او گفته بود آنجا آشیانه الهه ی عشق ها و امید هاست هر کس که به او رسید جاودانه شاد زیست و  بدو عشق دادند و تماشا اشک از چشمه ی قلب کبوتر جوشید، از روزن چشم زیبایش درخشید و بر روی یکی لاله ی سرخ چکید لاله از آن چکه خم شد و شبنم اشک کبوتر را بر پای درخت سبز آرزو ها نشاند و  موج خواهش قلب کبوتر را بر گنبد مینا ی خواهش ها  دوخت  بر خورشید تابان امید ها دوخت بر آشیانه ی زیبا ترین الهه ی دنیا دوخت

دلش هوای پریدن داشت از وقتی که سخن از الهه عشق شنیده بود بال های ظریفش نای پریدن از دست داده،  منقار ظریفش طعم آب و دانه بخود ندیده ، دل کوچکش هوایی ، قلبش به شماره میزد پای نحیفش تاب نیاورد بر آشیان نشست و بال هایش را بر سر کشید و های های  گریست ،

گریست و گریست و گریست  آنقدر نالید که از هوش برفت  صبح فردا از شدت تشنکی از خواب برخواست دیشب خواب عجیبی دیده بود دیده بود چشمانش  پر است از شقایق و رویا ،آشیانی دارد بر سبز ترین درخت دنیا و  آب مینوشید از چشمه محبت و الهه ای که ...

نور از روزن باریک  بین دو درخت  به چشم غمبارش نشست ، سرش را بالا آورد وخیره بر خانه ی خورشید چشم دوخت ، محو تماشا دیدگانش ، بالهای لرزانش را تکانی داد و چشمان سیاهش را با جسارت  به او دوخت و ...

جنگلی انبوه آشیانی خالی چند پر سپید کوچک  و  همسایه ای که دیگر نیست    

 




طبقه بندی: مطالب عاشقانه،