تبلیغات
♥دنــیــای داداش حــسـن♥ - داستان پیرمرد عاشق
تاریخ : دوشنبه 4 بهمن 1389 | 10:31 ق.ظ | نویسنده : حسن ...

 این داستان رو گذاشتم تا بدونید که عشق هیچ وقت در دل آدم عاشق از بین نمیره

پیرمرد عاشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما
 عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد

.

.

.

بقیه در ادامه مطلب

 

 
پیر مرد عاشق
 
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد.
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:
ااما من که می‌دانم او چه کسی است
..!
 
مگرم شیوه ی چشم تو بیاموزد کار 
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند